تبليغاتX
نون و پنیر و انگور

نون و پنیر و انگور

مسائل اجتماعی و رخدادهای صورت گرفته برای من

خونه باغ سوسن ماما و اکبـر آقا ( 8 )

     زمستونها وقتی از پشت  پنجره بخارگرفته اتاق وسطی به حیاط پراز برف خونه باغ نگاه می کردی و با چشمات راه کم عرض توی برف حجیم تلنبار شده روی سنگفرش حیاط و از جلوی راه پله ورودی خونه اصلی تا جلوی در حموم دنبال میکردی به پیتهای ترشی های مختلفی که دورشو با خمیر کاملاً پوشونده بودن ، میرسیدی !

  وقتی تو یخبندان و سرمای گزنده چله زمستون اورمیه دستمو با شیش و بش داخل پیت ترشی سیب حیاط می کردم ، انگاری دستم آروم آروم از لابلای اره های  دستگاه چوب بُری دهات اطراف اورمیه رد میکردم .

 نفسمو حبس میکردم . . .  حبس میکردم . . .  حبس میکردم ، و یهویی  دو تا سیبُ که قبلاً نِشنِشون کرده بودم خیلی تر و فرز بالا می کشیدم و نفسمو که تو زمستون بصورت بخار غلیطی از دهنم بیرون میومدُ  با فشار به بیرون می پروندم ، دستم گز گز میکرد و شکمم قارا قور ، بعدش هم یواشکی تو آشپزخونه بغل بخاری سیاه با لذت هرچه تمومتر می فرستادم تو شکممو و بخاطر اینکه لو َنرَم ، تفالشو مینداختم بالای سقف آشپزخونه ، چرا که این تُرشی ها برای سفره های چیده شده مهمونها آماده و سرو می شد و من با وجودیکه کم سن و سال بودم تو کَتَم نمی رفت  . . . .  چه حیف که اون روزهارو مفتِ مفت ، دادمشون به گُذَرِ عمرم .   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت   توسط بابک  | 

خونه باغ سوسن ماما و اکبـر آقا ( 7 )

سمت راسـت آشپزخونه دوتا بالش و دوتا پتوی سربازی ، آذین بخش دو طرف بخاری سیاهی بودند که زمستونا زمانیکه دونه های درشت برف آروم آروم روی درختها و سنگفرش حیاط می نشست عاشق چسبیدن بهش بودم . و نهایتاً اجاق گاز که دقیقاً پشت در آشپزخونه قرار داشت رنگش سبز بود که بعدها سفیدش کرده بودن ، چهار تا اجاق داشت و دو تا محفظه زیرین چپ و راست .

   محفظه زیرین راستی محل قرار گیری کپسول گاز بود و سمت چپی پر از ادویه های مادربزرگم از قبیل زردچوبه ، کاری ،جوش شیرین ، فلفل سیاه و قرمز ، همراه با تعدادی جعبه کبریت و لیوان الومینیومی که مادر بزرگم روغنهای اضافه رو توش می ریختُ اونجا میذاشتش ، ضمناً کلید لامپ آشپزخونه بالای حوض سنگی و وصل به دیوار بود اینو یادم رفته بود .......

من عاشق این قسمت از خونه مادر بزرگم بودم ترجبح میدادم زمانیکه خونه سوسن مامام بودم از آشپزخونه تکون نخورم ، غذاهای مادر بزرگم از لحظه شروع بکار، اشتهارو تحریک میکرد و درآخر از شدت پرخوری و دل درد کارمون با عرق نعناع تموم میشد .

      یادآوری غذاهای همچون آش ماست (قاتق آشه)، ییرتیخله ، کوفته و ریزه کوفته ،اوماج آشه ،قرمزه بادمجان آشه  ، بورانی هویج ، بورانی اسفناج ، خوراک لوبیا ، بادمجان قیزاتماسه و ماست سیردار ، خاگینه (قیقناخ )، ماچـا ، املتهای بینظیرش ، کباب تاوه هاش ، آبگوشت همراه با گوشتکوبیده مملو از پیازچه خرد شده ، دلمه برگ انگور و دلمه کلـم و آب دوغ خیار و قَیـساوا (فقط در زمستون ) و ترشی هایی همچون هفته بیجار،ترشی پیاز ،ترشی بادمجان ، ترشی سیب ، سبزی خوردنهای عالی و پالوده در عرق بیدمشک بعد از گذشت سالها باعث میشه آبدهنمو تند تند قورت بدم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت   توسط بابک  | 

خونه باغ سوسن ماما و اکبـر آقا ( 6 )

 بغل دستش ، یخچال معروف General سبزرنگ ، خودنمایی می کرد ، وجه بالای یخچال محل قرارگیری تلفن بود که روی رومیزی بود که بالای یخچال گذاشته بودنش و ما نوه ها همیشه مراقب بودیم که موقع بستن دریخچال قسمت اویزون این رومیزی تو یخچال قرار نگیره .

توی یخچال پر از انواع و اقسام کره ، مربا و پنیر بود ولی اگه زمانی هیچی تو یخچال نبود حتماً پنیر کوزه ایی پیدا میشد . کوفته ریزه ، رشته پلوی مونده ، گوجه فرنگی ، ماستهای ده حصار ، شربت سینه ، گوجه فرنگی ، و پارچه ایکه همیشه توش سبزی خوردن تره تازه پیدا میکردی . . . چقدر دلم براشون تنگ شده !

سمت چپ یخچال و بالای صندوقچه چوبی ، پنجره کوچکی بودکه میشد از اونجا کسی روکه از بیرون اومده رو ، شناسایی کرد . راست یخچال یک طاقچه آجری بودکه زمان بچه گیام دوست داشتم بین یخچال و صندوقچه آبی رنگ بشینم تا کسی منو نبینه .

ته آشپزخونه به ترتیب یک طاقچه آجری،دو عدد صندوقچه چوبی آبی رنگ که بصورت قرینه کار گذاشته شده بود و سری کاملی از سطلهای درب دار پلاستیکی که توشون پر از بنشن ، شکر، چایی ، قند و سایر چیزها بود .

محتویات جعبه های چوبی همیشه باعث کنجکاویم میشد ، وسایل قدیمی پدر بزرگم ، برخی از مدارک قدیمی داخلشون بودن ، همه وسایل فوق  ، توسط پرده هایی گلداراز پارچه چیت چین چین دوخته شده پوشش داده شده و  شکل مرتبتری به ته آشپزخونه  داده بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت   توسط بابک  | 

خونه باغ سوسن ماما و اکبـر آقا ( 5 )

ما مهمون سطح سنگفرش کف حیاط و دقیقاً جلوی در آشپزخونه توی شهریور ماه بودیم ، مادر بزرگم موکتی رو پهن میکرد و آقاجونم بساط آب سیبُ برای نوه های قد و نیم قدش تدارک میدید و ما آب سیبُ  هُری می فرستادیم تو و خجالت می کشیدیم یکی دیگه بخوایم ، روی پتوهای سربازی که مادر بزرگم بخاطر اینکه سطح ناهموار سنگی سنگ فرش حیاط اذیتمون نکنه لم میدادیمو از آفتاب شهریور نیمه اول دهه شصت اگه مگسها اجازه میدادن !!!... لذت میبردیم  .

 سمت چپ حوض سنگی ایی که روی زمین نصب شده بود قرارداشت  و  جوراب مردونه ایکه از سر شیر آویزون بود( فاصله محل خروج آب از سر شیر تا حوض سنگی زیاد بود و باعث می شد در صورت نبودن این جوراب ، آب لباس کامیکازه ظرف شورُ خیس کنه ) این جانمایی و صعوبت کار ، باعث سبقت گرفتن زنها از هم دیگه سر ظرف نشستن بود چراکه بیست دقیقه ظرف شستن در حالت چمباتمه زانوی هر کسی رو که داوطلب شده بودُ  سِر میکرد . 

روبرو  و سمت چپ حوض ، هراز چند گاه ظرف بتادینی پر از تاید بود ، که ناشی از سیاست مادر بزرگم در مصرف کنترل شده پودر ظرف شویی بعلت  به حداقل  رسوندن سختیهای تو صف ایستادنهای فروشگاه اتکا  بود . بغل دست حوض سنگـی چهارپایه چوبی ای بود که سوسن ماما با سلیقه منحصرش دورشو با پارچه چین چین دوخته بودتشُ روی چهارپایه ، سماور و زیر میز کاسه سبزی بود که توش اسکاچ نگهداری میشد و در آخـر ، صندوقچه چوبی معروف خونه مادر بزرگم ، بزرگ و قهوه ایی .

این صندوقچه چسبیده به چهار پایه سماور ، محل نگهداری نون خشکهای آشپزخونه مادر بزرگم ،رشته های پلو و بعضی از دستمالهای دم دستی تمیز و آماده محسوب می شد .

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت   توسط بابک  | 

خونه باغ سوسن ماما و اکبـر آقا ( 4 )

اواخر فروردین و اوایل اردیبهشتِ هر سال همهمه عجیبی تو حیاط سوسن مامام به راه می افتاد ، فصل استحصال عرق بیدمشک و بادرنجبو بود ، خانواده داییم ، خالم ، همسایه بغلی مادر بزرگم ربیعه خانم  با دختراش ،الماس ،   نورس ، اقدس ،آذر خانم دوست صمیمی سوسن ماما و بعضی اوقات خدیجه خانم و دخترش شهین همشون پشت درخت آلبالو و کنار کَرتهای تـَره و نهال گوجه سبز سلطانی ، می گفتن و می خندیدن و غیبت میکردن برای پسر این یکی زن می گرفتن ُ دختر اون یکی رو شوهرش میدادن برای این یکی کار پیدا می کردن ُ اون یکی رو . . . ، من آجر میاوردمُ آقاجون اجاق میساختُ ودایی علیرضا دیگُ گِل مالی می کرد ُ آروم آروم قطره های عرق بادرنجبو جاشو تو شیشه های مخصوص پیدا می کرد .  گرمای  شراره های آتیش و خنکـی آب دستگاه تعریق ، جیغ و داد زنها هنگام عوض کردن شیشه های پرشده عرقهای بیدمشک وصدای شکستن هیزم توسط مردهای خونواده و قُر زدنهای آقا جون برای غیبت نکردن زنها ، همه و همه ، گرمای حرکت و شادابی رو تو خونه مادربزرگم جاری میکرد  .

قدیمترهای محو ، که سوسن ماما و آقاجون رمقی تو تنشون بود و میتونستن دائماً

پای دیگ باشن ،  بساط رب گوجه فرنگی رو هم ، پشت در فلزی حیاط علم میکردن

، اون موقع بود که منُ داییم  با رب گوجه فرنگی داغ روی دیگ و سیب زمینی

برشته شده زیردیگ برا ی خودمون مهمونی میگرفتیم ، سادگی و صمیمیت در دل

هممون جا خوش کرده بود ولی با گذشت ایام و جا بازکردن خط پیشونی روی چهره

  هامون اونارو از دلهامون کوچشون دادیم  

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت   توسط بابک  | 

خونه باغ سوسن ماما و اکبـر آقا ( 3 )

 وقتیکه وارد حیاط میشدیم تصاویر مختلف قشنگی رو میتونستیم در چهار فصل ببینیم  ، فصل بهارُ با طراوت هوای حیاط و برگهای سبز خوشرنگ درخت آلبالو و گلهای تاج خروس مخملین  و گلهای مروارید که مقابلت می خندیدن و ناز خاتونهایی که از دل سنگفرش زیبا و قدیمی حیاط سر بیرون آورده بودن و مهمونها رو به حالت تحسین وادار میکردن ُ یادم میاد ، خرمنی از بوته های انبوه گلهای یاس سفید توپی شکل و گلهای یاس زرد رنگی که  نمای زیبایی رو به تصویری از داخل آشپزخونه میداد و هربیننده ای رو به آرامش رخوت انگیزی دعوت میکرد .

  تانکر نفت نقره ای رنگ  همراه با صفی از پیتهای نفت رنگارنگ که بین دیوار و تانکر چیده شده بودن و کاسه آلومینیومی که زیر شیر خروجی گذاشته بودن ، هماهنگی ناجور رنگهای گرم با سرد در گوشه این تابلوی نقاشی بود  ، مقابل اون دریچه شیر فلکه آب رضا ئیه وبغل دستش کنتور برق اورمیه سالهای سال شاهد تواتر فصول زیبای منطقه مُشَجّر غرب اورمیه بودند .

سالهای دورتر و موقعیکه  هوا گرمتر  می شد و قبل از اینکه هشتی نشین چوبی

جاشو زیر درخت گیلاس پیدا کنه تخته های چوبی پَتُ و پَهنی روی زمین کنارهم

قرارمی گرفتنُ  به دیوار آشپزخونه تکیه میدادن  و روشون توسط فرشهای گلدار

قرمز خونه مادر بزرگم تزیین می شد . اینجا بود که دائی تازه داماد من همراه با

زندایی و خاله ماهرخم با نامزدش ، پدرم ، مادرم ، من ، خواهر کوچیکم و سوسن

ماما و آقاجون دور سفره ناهار موقعیکه صدای اذان موذن زاده اردبیلی از بلندگوی

مسجد امام حسن مجتبی (ع ) پخش می شد با لذت وصف نشدنی همه برای

همدیگه لقمه میگرفتیم 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت   توسط بابک  |